تهوع

باید روی همه عشق ها بالا آورد ...

 
مرگ قو ...
 
 


من باله دریاچه قویی بودم

که با بی عاطفگی هم آغوشی کرده ام

من باردار قوی سیاه شده ام، که دمادم مرا به مازوخیسم می کشاند....

          هجوم آورده اند دست هایم

          به خودآزاری که توامان است

          با لذتی رعشه آور

مسخ شده است گویا، تمامی آنچه که خوبش نامیدند ....

 

                 من هستم و اندوه دوست داشتنی که خیال تصرف دارد

                 باور کن!

                 یک روز از همین روزهای تمام یکنواخت قوی سپید غزل وار خواهد مرد

                 این را در چشمان دلواپس مادر به وضوح می بینم



 
 
خیلی خوب ها خیلی زود تبدیل به خیلی بد می شوند .....
 


من به بیهودگی همه حرف های خوب ایمان آوردم ...

چقد زود خیلی خوب ها تبدیل به خیلی بد می شوند

هی تو !؟

اگر فکر می کنی هنوز هم خیلی خوبی وجود دارد

من به تو خواهم گفت که خیلی خوب ها خیلی زود تبدیل به خیلی بد می شوند

این را بقال سر کوچه ما هم می داند وقتی زبان به تملق می گشاید

نگو "جل المخلوق" این دختر فحش خواهر مادر می دهد

من خودم امروز یک خیلی خوب (!) دیدم که خیلی زود خیلی بد شد ....

13 مهر 1390

 


 
 
دلم یک خلوت دمادم می خواهد ...
 

دلم یک خلوت دمادم می خواهد

برای بار بستن از تمام این وانمودها

               چقدر هوا گرم است

               و من چقدر دلم سرما می خواهد

               و اتاقکی آبی و گرم

               من بکارت این تضاد ها را دوست دارم

               من تنهایی ناب این اتاق را

               با سیگار کشیدن های پیاپی و غزل حافظ دوست دارم!

دمی آرام باش لی لا

می شنوی صدایی را که از پس زهدان زنی در سردی زمستان تو را می خواند ؟

بی شک پیام آوریست که آمدن بهار را نجوا می کند .....

 


 
 
دلم می خواهد فراموشی مطلق بگیرم ....
 

وقتی که نیستی دلتنگی بر سرم آوار می شود

تمام می شوم!

از همیشگی این فرو ریختن ها

دلم می خواهد فراموشی مطلق بگیرم ....

                     یک بار دیگر

                     از پنجره اتاقم خیابان را می پایم

من رد پاهایت را بر روی تمام آسفالت های این شهر گم کرده ام

نیستی ...

به گمانم در پی ساختن خدای برتری هستی

گفته بودی من طرح اندامش را نقش کنم!

تو گناهانت را با من به اشتراک می گذاری

و من تا آمدنت یسنا خواهم خواند

در ستایش اهریمن ...

 


 
 
مرگ خدا .....
 


کوچکتر که بودم فکر می کردم خدا همین نزدیکی هاست .... چند قدمی درخت انجیر .... پشت پنجره اتاقم شاید ...... مطمئن بودم یه روزی دستمو می گیره و  منو میبره پیش ستاره ها .......

کوچک که شدم خدا صدامو نمی شنید باید حتماْ صداش می کردم ..... بلند بلند صداش می کردم .... باید دعا می کردم ...... مثل اینکه خدا به اندازه آسمون ها دور شده بود ....
روز ها و شب ها دعا کردم ...... صبر کردم تا خدا صدامو بشنوه تا اینکه یهو بزرگ شدم ....

بزرگ شدم ...... بزرگ شدم و شک کردم که خدا تو آسمون ها هم باشه .......حتی دیگه مطمئن نبودم که یه روزی بیاد و دستمو بگیره .... چون حالا صداشم که می کردم نمی شنید ....

حالا که بزرگتر شدم فهمیدم خدا سالهاست مرده ..... و منو با تمام غصه ها تو زمین جا گذاشته ....

" امروز اولین روز از بقیه زندگی منه که بی خدا شروع شد"


 
 
آیا به راستی فراموشی آیین ساده ای دارد ؟
 
 
عشق زاده می شود روزی

چنگ می اندازد بر تنهایی

می میرد ....

و تنهایی بیش از آن می آفریند

شبی با خود می اندیشم

اطاق آبی شده ام

خالی٬ هراسناک٬ آبی

غم گستاخانه بر دلم چنبر می زند

آیا به راستی فراموشی آیین ساده ای دارد ؟

 


 
 
این روزها آیه های شیطانی می خوانم !!
 

 
من همچون سایه ای که به دنبال تناسب اندام خویشتن است٬

به دنبال جریان خوش زندگی جاری هستم ...

من با امیدی بی سرانجام جاری هستم ....

جاری هستم ...

جاری هستم ...

این روزها به اندازه تمام آرزوهای بر باد رفته ام دلتنگم

این روزها جریان زندگی ام بی امید جاریست

این روزها حرف های دیگران بر سرم آوار می شود

این روزها حتی هجی کردن کلمات برایم دشوار است

این روزها ...

شاید افکارم تضادی تشویش آمیز را دچار است !!

این روزها  آیه های شیطانی می خوانم

این روز ها دیگر در نمازهایم کوتاهی نمی کنم

این روزها گاهی همراه جبرئیل و صلدین از آسمان ها سقوط می کنم

و همچون کودکی از نوک باز پلیکانی به دنیایی دیگر پرتاب می شوم

این روزها  آیه های شیطانی می خوانم ....

"آنکه می خواهد خود را از نو بسازد نقش خالقی را ایفا می کند"

این را سلمان رشدی می گوید،

من نیز باور دارم خداوندگار آفریننده ای بی نظیر است ، اما

می خواهم خود را در هم بکوبم و منی دیگر بسازم

من زاییدنی دیگر را خواهانم، در دوردست ها ....


 
 
به سخره گرفته اند خدایان، معصومیت را ...
 

مردی در پستوی اتاق

و زنی نابالغ و بی مهابا

عشق بازی های پیاپی ...

فرداهایی زیبا، بی هیچ قید و بندی

و من در اندیشه پاکی .....

شک دارم ....

به خوب بودن خوبی ها

به بد بودن فاحشگی

می دانم ...

به سخره گرفته اند خدایان، معصومیت را

آنگاه که آفرودیت خیانت کار را آلهه عشق می دانند ...

آنگاه که از او علیه هستیا، الهه خانواده حمایت می کنند ...

خدایانند که جنگ ها برپا می کنند  

خدایانند که ما را بازی می دهند .... برای سرگرمی های هرزه گونه شان!

دیگر تمایزی نیست بین فاحشگی و خوب بودن ...

مردی در پستوی اتاق

و زنی نابالغ و بی مهابا

عشق بازی های پیاپی ...

فرداهایی زیبا، بی هیچ قید و بندی ....

و من همچون مریم باکره بی هیچ عشق بازیی زاییده ام ... مصلوبی دیگر را

من مادر این غصه های بی پدر شده ام

می دانم!

خدایانند که  بر معصومیتم ریشخند می کنند ...

٢۶/١٠/٨٩


 
 
من آبستن دردم ....
 

من آبستن دردم

آبستن دردی نامأنوس

این روز ها دردم به بی نهایت رسیده

آنقدر که شب ها بی خواب می شوم

من سالهاست باردار این ناشناختگی بودم

من به این برآمدگی عادت داشتم، اما

این روزها دردم به بی نهایت رسیده ...

هر روز در تنهایی خویشتن زجه می زنم

دیگر گریه هم کارساز نیست ...

چیزی درونم – شاید مسیحایی حیات بخش – فریاد بشارت می دهد :

"حادثه ای در راه است..."

اما من در خلسه ای .... مبهوت و گنگم ...

آیا این درد در من زاییده می شود؟

آیا خویشتن من تهی خواهد شد؟

من وقوع یک حادثه را ایمان خواهم آورد ...

آیا این خداوند را خشنود خواهد کرد ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثل پاورقی های کلاغ : " به ندای درونت گوش کن، همین خداوند را خشنود خواهد کرد "

١۴ آذر ٨٩


 
 
دلم آزادی می خواهد
 


تنها مسافت است که دلهره هایم را می شوید

سفر در امتداد شکوفه های گیلاس

دلم اندکی آزادی می خواهد

دلم اندازه آسمان ها رقص می خواهد

دلم اندازه اردیبهشت سبزینگی می خواهد

دلم پرواز می خواهد به مانند خواب هایم

دلم می خواهد کفش های قرمز بپوشم

دلم می خواهد وسط خیابان راه بروم

دلم آزادی می خواهد

دلم اندکی دلخوشی می خواهد

تنها مسافت است که دلهره هایم را می شوید ....

٣ اسفند ٨٩


 
 
ایمانم را به دست گوسپندی دادم تا بخورد !
 


بهار که آمد یادت باشد

مهربانی را ٬

مبادا قدم برداری بر لطافت سبزینگی

بهار که آمد به خاطر بسپار

صدای تپش اطلسی ها را

صدای نوسان زندگی را

بهار که آمد .....

یادمان باشد زمستان نشویم بار دگر !

یادمان باشد تهی سازیم

خویشتن را

از خویشن حتی .....

امروز مهربانی کردم !

ایمانم را به دست گوسپندی دادم تا بخورد

می گویند سیر کردن گرسنگان نشانه ایمان است ....

٢٣/١٢/٨٩


 
 
مرگ شیرین !!
 

تمام دیروز به مرگ شیرین فکر می کردم

وقتی رسیدم خونه، شعله بخاری رو زیاد کردم، در و پنجره ها رو هم بستم

خوابیدم ...

آرزو کردم شلنگ بخاری سوراخ شده باشه یا کودکی به شوخی دودکش رو مسدود کنه!

دلم می خواست برای همیشه بخوابم ....

خواب ابدی!!

مرگ شیرین!!

وقتی کم کم احساس سنگینی می کنی

احساس خلأ ...

انگار تک تک سلول های بدنت یواش یواش به خواب می رن

مثل وقتی که شب هنگام شهری رو از نمای دور تماشا می کنی،

که روشنایی خونه ها یکی پس از دیگری خاموش می شه

و بعد ....

خاموشی محض ...

سکوت ...

مرگ ...

ابدیت ...

درست وقتی که فکر می کردم همه چیز تمومه ....

لی لا؟

لی لا جان ؟!

بیدار می شم ، ساعت 19:01  سه ساعتی می شه خواب بودم ....

٩/٩/٨٩


 
 
تهوع
 

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بوده ام...

________________________________

قرص باید خورد...

آب زیادی هم روش...

شراب هم شاید...

بعدش بالا بیاری روی این زندگی نکبت

خلسه دلپذیریه!!

نبودن....

بالا آوردن...

خالی شدن از هر چی که اسمشو گذاشتن زندگی.....

باید به اندازه همه بدبختیا قرص خورد...

باید روی همه عشق ها بالا آورد...

باید خالی کنی خودتو از همه این کثافتا!!

همه چیزایی که داره خفت می کنه...

از همه بی عاطفگی ها...

از همه ترحم ها...

از همه دروغ ها....

از همه وانمودها...

باید از این تهوع لذت برد!!!

۶/٩/٨٩


 
 
 



javahermarket