یادم می‌آید پدرم گنجشک ها را نشانم داد ....

 سجاده ام را پهن می کنم

در آستانه خداوند

به یاد می‌آورم کودکیم را

سه ساله بودم یا چهار ساله!!

درست یادم نیست ...

 

یک بعد از ظهر آفتابی، اسباب بازی های جدیدم گم شده بود، کسی آنها را به خاک سپرده بود و من گریان در حیاط کوچک خانه پدربزرگیمان به دنبال اسباب بازی هایم می گشتم... یک بعد از ظهر تابستانی خسته کننده، بی هوا جایی از زمین را می کندم.... پسرعمویم (دوسال بزرگتر از من) توپ بازی می‌کرد.... شاید.... نمی دانم.... تمام حواسم به اسباب‌بازی‌های گلی ام بود.... ناگهان آواری بر سرم خراب شد.... کسی مرا بالای سر گرفت و بر زمین کوبید.... و من زیر مشت و لگد پدر..... مبهوت.... نمی دانم به کدامین گناه!! گریه های مادرم.... و بعد به خاطر نمی‌آورم چه شد....

 

بعدها که بزرگتر شدم از مادرم پرسیدم:

دختر ها نباید با پسرها بازی کنند....

دخترها نباید با پسر ها صحبت کنند....

دخترها حتی نباید نزدیک پسرها باشند....

 

آن روز از این موجود ممنوعه متنفر شدم.... آرزو کردم مادرم هیچ وقت پسر به دنیا نیاورد....

آن وقت شاید دخترها باید از خانه هم بیرون می‌رفتند....

 

درست یادم نیست سه ساله بودم یا چهار ساله.... یک بعد از ظهر آفتابی خسته کننده بود که آرزوهایم مرد.... خاکشان کردم.... همان جایی که اسباب بازی هایم خاک شده بود....

تمام زندگیم پس از آن پر از سکوت شد....

پر از ترس....

پر از تنهایی....

پر از ابهام....

سجاده ام را پهن کرده ام در آستانه خداوندگار.... سجده ای می کنم.... و به او یادآوری می‌کنم که به اندازه تمام معصومیت های کودکیم به من بدهکار است....

 

همیشه بعضی خاطره ها مثل صحنه هایی از یک فیلم به یاد ماندنیست....

پنج ساله بودم... یک بعد از ظهر سرد برفی.... پشت پنجره نشسته بودم و برای گنجشک های کوچک روی ایوان نون ریز می کردم.... نمی دانم چرا هیچ وقت نمی توانم فراموش کنم! از همان صحنه های به یاد ماندنیست شاید ... یادم میاد پدرم گنجشک ها را نشانم داد و تکه نانی به من داد تا به گنجشک های سرمازده ی ایوان خانه یمان بدهم.... و من ساعت‌ها پشت پنجره تماشایشان کردم.... خیره به چشمان گنجشک مادری که شکم برآمده ای داشت..... چشمانم به شکل گنجشککی زاییده شد.... حالا من نیز گنجشک سرما زده ای بودم.... بی قید.... رها.... به دنبال خورده ریزه ی نانی بی هوا می پریدم....

یادم می‌آید پدرم گنجشک ها را نشانم داد ....

 

⏱ شنبه سیزدهم آذر ماه ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۱۲


/ 0 نظر / 32 بازدید