حرف های ِ ناتمام ِ من برای تو

بین من و تو همیشه فاصله ای بود، می دانی؟

من باله دریاچه قویی بودم

که با بی عاطفگی هم آغوشی کرد!

من باردار قوی سیاهی شدم که هر لحظه مرا به مازوخیسم می کشاند!

من عروس کاغذی بودم!

و تو تمام خود بودی و زندگی برای تو فقط دوئل لذت بود!


گفتی: عطر نفس هایت برای من کافیست و چشم هایت!

گفتم: چشم هایم رودخانه ی یخ زده ای است که خواب ماهی می بیند!


گفتی: تو بخواب! تماشا کردنت در خواب زیباست، همین برایم کافیست!

گفتم: من خواب دیدم یک شب خدا مرا از پشت پنجره میخواند! من دست های بی نهایت پدرانه اش را هم دیدم که مرا با خود برد!


گفتی: خواب زن دروغ است، تو همینجا میمانی!

گفتم: من وقتی شکوفه های گیلاس خانه پدری را سرما برد هم خواب دیده بودم!

خواب دیدم اردیبهشت از غم شکوفه های سرما زده اش در انبوه برف های زمستانی گم شد!

گفتی: این حرف ها بهانه است چون تو هیچ وقت مرا دوست نداشتی!

و من از قضاوت های مکرر تو بارها و بارها شکستم!


گفتی: همیشه برایم بخند!

و من همیشه یک لبخند عاریتی به تو بخشیدم

و تو هیچ وقت نفهمیدی که درون من خالی شده بود از احساسی که مرا لبخند ببخشد!


همیشه بین من و تو فاصله ای بود!

فاصله ای از حرف های من و درک ناتمام این حرف ها

من با تمام واژه های بی معنی و بیکاری که حوصله جمله شدن نداشتن خاطره می نوشتم،

و تو به شعرهای زنانه ام میخندیدی و باز می گفتی این حرف ها بهانه است لی لا ...


تو میدانی درد نخواستن از درد خواستن عمیق تر است!؟

گفتی: زندگی بدون تو یعنی مرگ! من بدون این صدا میمیرم!

گفتم: من عاری از زن بودن شده ام! مرد باش! و کمی مرا احساس زن بودن ببخش ....


زمان گذشت!

زمان گذشت!

و تو قاصدک شور و عشق را از دخترک لبریز از زندگی ربودی و من پرنده غمگین بی صدا شدم!

یک روز پدر، پرنده کوچکش را دید که دیگر نفس نمی کشید و به یکباره از اجبار ظالمانه خودش فرو ریخت !

پدر دردهایم را برداشت و با خود برد .....


من رفتم و تو با تمام امتیازهای مردانه ات هر روز، هر روز، هر روز بر من آوار شدی !

و بعد گفتی: از رفتنت درد می کشم لی لا!

بعد تو دیگر زندگی، زندگی نیست!

بعد تو قمری های پشت پنجره آواز نمی خوانند!

بعد تو تمام شمعدانی ها، تمام اطلسی هایت مرده اند!

برگرد، برگرد و خانه را زندگی ببخش!

گفتم: " یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است"


بین من و تو همیشه فاصله ای بود!

تو می دانی من آن زمان هایی که بر دیوارهای بلند پارک ملت می نشستم و بستنی می خوردم تمام مدت به سقوط فکر می کردم ؟!

به شاهتوت شدنم وسط خیابان های ممتد بی حاصل ...

به دگرگونی یک قاصدکی که پریشان در باد دور می شود از خاطره ها ....


دلم میخواست در هجوم خالی اطراف گم شوم !

دلم می خواست فراموشی مطلق بگیرم !


و اینک بعد از تمام حرف های ِ ناتمام ِ من به تو

بعد از سالها سنگینی این واژه ها بر من

و بعد از آن همه نفهمیدن ها، نشنیدن ها و خودخواهی هایت

فقط یک حرف مانده است

تو اگر به واژه عشق ایمان داری

رها کن مرا!

بگذار دوباره زندگی جریان پیدا کند در من!

جریان پیدا کند در تو!


۲۸ خرداد ۱۳۹۷





/ 0 نظر / 31 بازدید