دلتنگی

امروز دلم برای محمد لک زده .... برای شیطنت هایش، برای آوازهای کودکانه اش، برای ژست گرفتن های جلوی دوربینش .... دلم برای اندکی صداقت تنگ شده ....


تازگیا شش سالش تمام شده و مدرسه هم میره!!! کلاسهای نقاشی حوصله اش را سر می بره .... گاهی حتی یادش میره کتاب هایش را به مدرسه ببرد .... شیطنت‌هایش تمامی ندارد ....


دل نگرانم .... برای محمد کوچکمان .... چطور در برف و کولاک، فاصله خانه تا مدرسه را طی می‌کند؟ یادم می آید روزی بیست بار زمین می خوردم، شاید هم بیشتر! گاهی یخ رودخانه زیر پایم خالی می شد ... آن وقت با دست های کبود و یخ زده و قیافه شق و رق تا وقتی که می رسیدم خونه گریه میکردم.... از فرط سرما انقد بی هوا راه می رفتم که قدم به قدم زمین می خوردم و بلند می‌شدم ... دیگه حتی یک لحظه هم به لونه ی سفید روی تنه درخت سپیدار که عباس گفت لونه ی ماره نگاه نمی‌کردم .... فقط تو فکر گرمای مطبوع بخاری نفتی کوچکمان بودم که بیشتر از یک متر خونه رو گرم نمی کرد ....


هنوز هم سرما .... برف .... رودخانه یخ بسته .... بخاری نفتی کوچک .... و راه طولانی مدرسه ....


⏱ سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۲۱


/ 0 نظر / 36 بازدید