یادداشتی بر سمفونی مردگان

  سمفونی مردگان - عباس معروفی - انتشارات ققنوس

 برنده جایزه سال 2001 بنیاد انتشارات ادبی- فلسفی سور کامپ

 "ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده در ساعت پنج و نیم بعد از ظهر تیرماه 1325. ساعت سر در کلیسا سال ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان می گردد و ویرانی به بار می آورد"

 شخصیت های داستان :

 جابر اورخانی، تاجر با سابقه ای که حجره آجیل و تخمه در بازار اردبیل دارد. مردی کاسب منش که زندگی برای او تماماً میراث پدری است که می خواهد بی کم و کاست به فرزندانش واگذار کند- میراثی همچون تعصبات، سنت، مرد سالاری، کسبگی و ....– میراثی که به راستی پدران زیادی در روزگاران با پافشاری، به آیندگان خود تحمیل می کنند ......

 فرزندان جابر :

 1-یوسف : پسر اول جابر که یک روز به هوای تقلید از چتربازهای روسی زمین گیر می شود و برای همیشه مفلوج و کودک می ماند.

2- آیدین : همان آیندگانی که پدران با پافشاری برایشان ماترک می گذارند، همان نسل سوخته هایی که زیر بار میراث پدری تمام می شوند. آیدینی که چه شیرین کودکی می کند و چه ظالمانه سوجی می شود! و او پیوسته دنبال گمشده ای می گردد ....

- پدر : دنبال چه می گردی ؟

 - آیدین : دنبال خودم.

 - پدر : گم شو.

 3- آیدا(همزاد آیدین) : دختری که تعصبات پدر خانه نشینش می کند. نماینده احساسات زیر پا گذاشته ای که روزی به آتش کشیده می شود.....

 4- اورهان: پسر کوچک خانواده اورخانی، سنت گرا، دردانه و وارث پدر

 سمفونی مردگان را بسیار دوست می دارم، توصیفات معروفی، دلنشین و زنده است. فضای داستان من رو یاد "جای خالی سلوچ" محمود دولت آبادی می انداخت. شخصیت آیدین گیرا و جذاب است و پر از افسوس! گاهی برایش بغض می کردی و تنهاییش را فریاد می کشیدی! و من بارها می خواستم به اتاقک تاریک آیدین در زیرزمین بروم ...... تصویر سیاه و سفید معروفی در پشت جلد کتاب، برای من بی مهابا آیدینی می شد که خیره به نقطه ای مضطرب می نمود و سکوتش بر من سنگینی می کرد.....

 سمفونی مردگان حکایت از دردی دارد که هر لحظه جان را می کاهد، زخم می زند، همیشگی می شود .... از آرزوهایی می گوید که خاکستر می شود ..... از باورهایی می گوید که جسمی را به قتلگاه می برد و روحی را به آتش می کشد .... از مردمانی می گوید که به نهایت رسیده اند و شاید راهی به جز رفتن نیست و این را فقط آیدین می فهمد. "اخوی! دیگه خرابی از حد گذشته، باید بار بنه را بست"

 تمام داستان را زمستان گرفته است، زمستان بیداد می کند .... زمستان تمام نمی شود .... چلچله ها می آیند ..... اما مگر زمستان تمامی دارد ..... کلاغ ها فردا هم می آیند و می گویند: "برف، برف، برف"ساعت های خواب رفته .... شهری زیر آوار برف ..... و آدم هایی در پستوی خانه .... همه و همه ندای مرگ می دهد......

 

آخر نوشت :

 لی لا : من هم اینک اینگونه می اندیشم، شاید فردا اندیشه ای دیگر آید! روز همان روز است، اما روزگار روزگار دیگریست. پس من همین امروز مسئولیت نوشته هایم را قبول می کنم ! ;)

1 آبان 1391

 

/ 3 نظر / 98 بازدید
کتاب سرا

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم کتاب سرا | یه سایت کتابه که واقعا کتابای گلچین رو توش میزارم ، اگه سر بزنی خیلی ممنون میشم .. مرسی www.booksara.ir این پیام بصورت اتوماتیک ارسال شده امیدوارم موفق باشین.

سرشک

چیزی قریب بیست سال پیش این کتاب را خواندم و ... موفق باشی بانو[گل]